تبلیغات

سوالات پزشکی

اختلالات و مشکلات جنسی / ریشه های روانشناختی اختلالات جنسی

1 سال پیش

سلام بنده موقع نزدیکی با جنس مخالف تا وقتی لباسمو درنیاوردم همه چی رواله ولی لباسمو دربیارم کل نفسم میخابه الت جنسیم کلا هیچ میشه دلیلش هم اصلا استرس نیس چون چن بار تست کردم

مناسب ترین فاصله و تفاوت سنی برای ازدواج

10 ماه پیش

سلام باخانومی ک شش سال از خودم بزرگتره اشنا شدم من خودم 24 سالمه نظامی هستم و طرف مقابل 30 سالشونه کارمند کمیته امداد... این اختلاف سن یکم منو میترسونه اگه امکانش هست راهن

نحوه مصرف قرص بوپروپیون پیوسته رهش

1 سال پیش

سلام. دکتر روانپزشک قرص ولبان ۱۵۰ روزی ۲ عدد یکی صبح و یکی ظهر تجویز کرده اند. برای اینکه شب دچار بی خوابی نشوم قرص که پیوسته رهش است را حداکثر تا چه ساعتی باید مصرف کنم؟ اگر صبح دیر بیدار شدم به چه صورت بخورم؟ با سپاس

روش های درمان اختلالات اضطرابی

7 ماه پیش

پسری 18 ساله هستم مادرم همیشه رفتارهای مظطرب و عجیب داره سر هر مسئله کوچیک و بزرگ شدید و تشنجی رفتار می کنه

افسردگی و علائم و نشانه‌های آن چیست و چگونه درمان می‌شود؟

1 سال پیش

سلام روزتون بخیر من بچگی سختی داشتم و پدرم دو تا زن داشت که هر دو تو یه خونه با بچه ها با هم زندگی میکردن. هر روز هم دعوا بود تو خونه. پدرم هم شخصی عصبی است که نمیتونه خشمش رو کنترل کنه و دست بزن داشت و مادرم رو میزد. با بچه هاش خیلی خوب بود و مارو خیلی دوست داشت . فقط زودجوش بود . چون جنگ رفته بود و موجی شده بود. الان من یه آدم موفق تو رشته تحصیلیم که مهندسی برقه هستم . ولی از کارم و از زندگیم ناراضیم چون حقوق پایین بهم میدن. همیشه تو محیط کار ناراضی بودم حتی وقتی جای بهتر بودم و هی شغلم رو عوض میکردم. از زندگیم هم ناراضی هستم . با اینکه همسرم باهام رفتارش خیلی خوبه و دختر کوچیکی هم داریم که اونم بچه سالم و خوبیه . یه سری مشکلات با همسرم دارم مثل اینکه تو کارا بهم کمک نمیکنه ولی اینا مشکل جزیی هست و بیشتر مواقع خودم با کوچیکترین ناراحتی بهم میریزم و زود عصبانی میشم و با لحن بد با همسرم صحبت میکنم . حتی با دخترم هم که بچه ۲ ساله است بعضی وقتا مثلا وقتی خونه رو کثیف میکنه عصبانی میشم و کتکش میزنم . میدونم این حالاتم ریشه در بچگیم داره ولی دست خودم نیست حالاتم و بی انگیزگی و بی انرژی بودنم . این یه خلاصه از مشکلاتم بوده. مشکلات دیگه هم هست مثل عدم اعتماد به آدم ها، اعتماد به نفس پایین در ظاهر و قیافه، به شدت کم صبر، زودرنج بودن، تردید در تصمیم گیری ها، سرعت بالا در رانندگی، یکدندگی ، تاثیر پذیری زیاد از حرف بقیه، دخالت خانواده همسرم و تاثیر بالا اونها بر زندگی ما . لطفا بهم میگید نیاز به روانپزشک دارم یا روانکاوی و مشاوره؟

برای رفع مشکل شک و تردید و نداشتن اعتماد به همسرچه باید کرد؟

11 ماه پیش

سلام،من ۱۱ساله که ازدواج کردم یه دختر ۷ ساله هم دارم شوهرم گوشیشو از اول قفل میکرد چند بار ازش خیانت هم دیدم و هربار ازش سوال میکنم طفره میره وجواب درست و حسابی نمیده البته صادقانه بگم منم یک بار تلافی کردم و خودش فهمیده الان هم دیگه روش تو روم باز شده و میگه گوشی یه وسیله شخصیه و من اینجوریم

درمان وسواس فکری و برخی از اختلالات روانشناسی

10 ماه پیش

حس هیچی واقعی نیست انگار همه چیزو تو خواب میبینم از احساساتم جدام خودمو تو آینه نمی‌شناسم چم شده

علائم بیماری آلزایمر و راه های پیشگیری و درمان آلزایمر

1 سال پیش

سلام بی قراری نشانه های آلزایمر شب ادراری استرس یه جا بند نمی شه کارای تکراری پاهاشو نشسته تکان میده مثلا شب درو میزنه حرفای بی ربط میزنه میگه خونم درحالی که خونه شه دکتر ریسپریدون۱میلی با آلپرازلام واگزیم۳داده ولی اگزیم را چون استفراغ داش قطع کردن لطفا بگین چه بکنیم زندگیم داره ازهم می پاشه

اختلال اضطراب پس از سانحه (PTSD)

6 ماه پیش

خواب زیاد میبینم،بی موضوع و مختلف و گاهی از فعالیت های مختلف روز. در خواب ناخوداگاهن فرق بین خواب و بیداری رو تشخیص نمیدم و بعد بیدار شدن احساسات غیرواقعی بودنی دارم و هر روز صبح همین است ایا طبیعی است؟ همچینین اخیرا(حدود یکسال پیش) شرایط استرس زا شدیدی رو گذرونده بودم و احساسات و عواطفمم هم خیلی درگیر بوده. خواب دیدن رو همچنان از یکسال پیش دارم چه کنم؟ مراجعه روانشناس یا روانپزشک مراجعه نیاز هست؟ کنکور هم دارم و نمیدانم ذهنم رو برای کنکور متمرکز کنم یا به این موضوع هم بپردازم ایا نیاز به مراجعه روان درمانی هست یا با پرداختن به فعالیت ها میتونم از این مسائل بگذرم؟ تا حدود دو ماه خودارضایی شدید هم داشته ام

درمان ترس و فوبی های مزمن روانی

1 سال پیش

سلام من دختری ۲۴ ساله هستم. بچه که بودم خیلی ترسو بودم و در کودکی و دوران دانش آموزی اضطراب رو به شکل های مختلف داشتم در دبیرستان چون درسها سخت بودن و من نمره برام خیلی مهم بود اضطراب خودشو بیشتر نشون داد تا اینکه انقدر اطرافیان و افراد مختلف بهم گفتن استرس داری و حتی گاها جنبه ی تمسخر هم میدا کرد به مشاور و روانپزشک و ... مراجعه کردم نمیدونم. متدرم تعریف میکنه که وقتی بچه بودم چندباری با ترس از خونه ی فامیلمون بر میگردم پیشش میدونم ولی نمیدونسته دلیلش چیه حس میکنم اون ترس در وجودم مونده که به شکل های گوناگون خودشو نشون میده آیا با هیپنوتیزم میاونم متوجه بشم اون ترس چی بوده؟ الان خیلی از قبل بهترم چون دوره هایی رو رفتم و کتاب خوندم و در واقع بیشتر از اینکه روانپزشک و روانشناس بهم کمک کنه خودم خود درمانی کردم اما دوست دارم اون ریشه رو پیدا کنم چون گاها به شکل های دیگه بازم ترسم برمیگرده مثلا وقتی قراره تنهایی کاری رو انجام بدم یا مسابقه ای شرکت کنم یا مسئولیتی که حدید هست رو قبول کنم ترس به سراغم میاد من بهش بی اهمیتی میکنن و به سمت اون کار خرکت میکنم ولی خب اذیت میشم. ممنونم در رابطه با اون ترس کودکی و فهمیدن عدتش و اینکه آیا علت همه ی اینا اون بوده یا نه راهنماییم کنید. چون در برهه ی کودکی ترسم خیلی شدید بود حتی از صدای جارو برقی، شخصیت های تلویزیونی مثل مجید که دستش بلند بود، مهدکوک رفتن و کمی آمادگی میترسیدم...

افسردگی ناشی از سربازی اجباری و راهکارهایی برای درمان آن

1 سال پیش

من هنوز اجباری نرفتم چون مشکلات مالی و خانوادگی زیادی دارم و پرداخت نکردن حقوق سرباز هم قوز بالاقوزه از محیط های نظامی هم نفرت دارم بد ترین شرایط رو تحمل میکنم ولی این یه مورد رو نع به خاطرش دوبار کنکور دادم و فشار عصبی اش منو سیگاری کرده الان که دانشجو ام به هر راهی فکر میکنم از اینکه جوونیم داره به خاطر بی ارادگی یه عده برای به کار گرفتن شیوه به روز و شرعی تامین نیرو هدر میره ناراحتم بد تر از اون خیلی وقت ها فکر میکنم اگه نتونستم از کشور خارج بشم اگه سربازی اجباری اصلاح نشد و اونطوری میخواستم پیش نرفت خودکشی کنم چون به چیزی که میخواستم نرسیدم و جوونیم رو هم به پای اجباری از دست دادم زندگی بعد از اجباری برام معنی نداره. چی کار کنم چه راه حلی وجود داره کاش مسئولین یه کم به حرف ما جوونا گوش میکردن به خدا اگه اجباری برداشته بشه و شیوه دیگه جایگزین بشه همین امروز سیگار رو ترک میکنم همین امروز از تحصیل بی هدفم تو دانشگاه دولتی انصراف میدم همین امروز همون کاری رو که بهش علاقه دارم رو شروع میکنم از همین امروز به ازدواج فکر میکنم

راه‌های فراموش کردن دوست پسر به کمک تکنیک های روانشناسی

1 سال پیش

سلام سه ساله باپسری دوست بودم یک ماه توافقی ازهم جداشدیم.شباجلوچشممه روزابه یادش میفتم.چه کنم فراموشش کنم

برچسب ها :

راهنمای جامع اسکیزوفرنی در دوران کودکی

6 ماه پیش

سلام، وقت بخیر، پدر یک پسر 8 ساله هستم، پدر خودم اسکیزوفرنی دارد، عموی همسرم هم اسکیزوفرنی دارد. پسرم از بچگی لکنت دارد که در حال گفتار درمانی هست، لکنتش بهتر شده اما چند ماه هست هیچ پیشرفتی نداشته، به یک سری مواد غذایی هم از سه سالگی حساسیت پیدا کرد و کهیر میزد که زیر نظر دکتر نئوتادین مصرف میکنه و جدیدا خارش گلو داره که با نئوتادین خوب نمیشه. حدودا یک سال یا کمی بیشتر میگفت اشکال دایره شکل رنگی میبینم، بعد از مدت کوتاهی دیگه از دیدن این دایره های رنگی خبری نبود، به تازگی بیان میکنه که با یکی که شکل سرش مثل مار هست و پاهاش مثل آدم، در مغزش صحبت میکنه. میگه اوایل زیاد با هم دعوا میکردیم اما الان صلح کردیم، اسم این موجود وجدان هست و بهش میگه چه کارهایی خوب و بد هست اما گاهی هم انگار بهش گفته فلان کار بد را انجام بده که پسرم مقاومت کرد میگه این موجود از خودش بزرگتر و قد بلند تر هست، پسرم در یادگیری درس متوسط هست، در سه سالگی پسرم، مشکلات من و همسرم زیاد بود و به طلاق رسیده بودیم که بلاخره این اتفاق نیفتاد اما پسرم اون مشکلات را یادش هست و بیان میکنه که اون روزها سخت بوده واسش. خودم در یک دوره، ترک اعتیاد و مشکلات روانیم رو تحت نظر دکتر با فلوکستین برطرف کردم، خانومم هم الان وسواس شستن دست داره. با این قصه ی طولانی، لطفا بفرمایید که آیا میشه تشخیص داد که پسرم اسکیزوفرنی دارد یا خیر؟ راهکار چیست؟

بی محبتی و بی تفاوتی همسر، ریشه یابی علل و حل آن

1 سال پیش

سلام وقتتون بخیر من تو این مدت کرونا واقعا بهم ریختم کارمو از دست دادم احساس میکنم زندگیمو دوست ندارم همسرمو دوست ندارم و دارم بالاجبار باهاش زندگی میکنم.همش نق میزنم و از همسرم محبت می خوام ولی اونم درگیر کارشه و محبت خاصی بهم نمیکنه حتی این اواخر بهم گفت دیگه تو رو نمی بینم برام مهم نیستی.وقتی نمی تونم حرفمو راحت بگم سعی میکنم با حرفای تند همسرمو تخریب کنم چون حس میکنم اون مقصره که این زندگی رو برا من ساخته اون همش به دنبال عقده های کودکیشه و فقط به فکر شغل و پول در آوردنه نه سفری نه تفریحی نه حتی بچه دلش می خواد میگه فقط ولم کن کار کنم و به آرزوهام برسم توام برو دنبال آرزوهای خودت.یه جور احساس می کنم که ولم کرده و بود و نبودم تو این زندگی هیچ فرقی به حالش نداره.همسرم پسر کوچیک خانوادس و همش میگه پدر و مادرمو ول نمیکنم هر جا میریم اونارم با خودش میاره اصلا حس میکنم استقلال تو زندگیم جایی نداره از یه طرفم طبقه ی پایین خونه مادر شوهرم زندگی می کنیم و از خانواده ی خودم دورم ما تو یه شهر کوچیک زندگی می کنیم و خانوادم تو یه شهر بزرگ.کارمم که از دست دادم حس میکنم زندگیم بی مفهوم شده.حس میکنم داره بهم ظلم میشه این حق من نبود چون تو همه حال سعی کردم به همسرم کمک کنم تو خونه خریدن ماشین خریدن ولی گاهی فک می کنم اون اصلا این چیزارو نمی بینه و نمک نشناسه.اونم همین حسو نسبت به من داره میگه تو می خوای نظر خودتو به همه غالب کنی و خوبیای منو نمی بینی. همسرم خیلی راحت بهم میگه تو بری هم برام اصلا مهم نیست فک میکنم جایی تو زندگیش ندارم و الکی خودمو دارم درگیرش میکنم. گفتم بچه دار شیم گفت من بچه دوست ندارم تو دوس داری باشه بچه دار میشیم!اصلا هیچ رغبتی تو نگاهش به زندگی نمی بینم من دختر شاد و سرزنده ای بودم ولی با زندگی متاهلی واقعا بهم ریختم.لطفا کمکم کنید. لطفا کمکم کنین واقعا گاهی به خودکشی فکر میکنم تا حداقل دل همسرمو بسوزونم تا آخر عمر عذاب وجدان بکشه!چون وقتی می بینه من گریه میکنم اصلا بهم توجه نمیکنه انگار یه چوب خشکه!حس میکنم حالم خیلی بده گاهی انقدر قلبم تند میتپه که می خواد از جاش دربیاد.

افسردگی فصلی چیست؟ علائم و نشانه های آن

2 ماه پیش

ببخشید من مادرم حدود سه سال همین موقع یک ماه به عید این حالتارو داره من هردکتری که بگین بردم همش احساس بیحالی شدید داره پشت گردنش داغ میشه احساس میکنه چیزی داخل گلوش هس وهمش میگه نعدم یه جوری هستش

درمان مشکلات اضطرابی و کمال گرایی و اعتماد به نفس در جوانان

5 روز پیش

اضطراب من 19 سالمه و دانشجوی فرهنگیان هستم و مشکل بزرگی که دارم اینه که به شدت اضطراب دارم یعنی میتونم بگم در هر موقعیت جدیدی که منو با دیگران رودررو کنه مضطرب میشم حتی تصور موقعیت استرس‌زا باعث اضطراب و دل‌نگرانیم میشه موقع حرف زدن با غریبه ها یا تو جمع، اضطراب شدید دارم تپش قلب شدید، عرق میکنم لکنت زبان میگیرم لحن صدام یه‌جورایی ضعیف و لرزان میشه و نفسم انگار داره بند میاد. مشکلات حافظه و فراموشکاری به نظرم این اضطراب خیلی رو حافظه‌م تاثیر بد گذاشته در واقع اضطراب، مرکب حافظه‌م رو خشک کرده و مطلبی که قصد دارم به حافظه م بسپرم در جایی ثبت نمیشه تا بخوام به یاد بیارمش. تو احوالپرسی ها چیزی به ذهنم نمیرسه که سرصحبت رو باز کنم. وقتی یه چیزی رو می خوام تعریف بکنم اولا فقط چیزایی رو میتونم تعریف کنم که در حد چند جمله باشه ثانیا قبل از اینکه بخوام به زبون بیارم حتما همش باید فکر کنم که چی بگم و چطور بگم حتی حرفای طرف رو پیش بینی میکنم مثلا میگم اگه اینو گفت اینو میگم با همه اینا بازم حین صحبت گفته هام یادم میره و بعضی وقتا مجبور میشم خودم ادامه‌ی موضوع رو سرهم کنم که خیلی اوقات هم نامفهوم میشه یعنی واژه ها یا جمله هایی به کار می‌برم که اصلا ربطی به موضوع نداره و این اتفاق باعث میشه برای دفعه بعد خودمو راحت کنم و چیزی تعریف نکنم حالا اگر هم بخوام بداهه حرف بزنم اول از همه اضطراب می گیرم، کلمات مناسبو پیدا نمی کنم جملات رو قاتی میگم خلاصه حافظه ‌م یاریگر نیست وقتیم نتونم بگم یعنی نتونم به یاد بیارم اون وقته که خجالت میکشم بعدا به خودم میگم چرا اینو نگفتم چرا اونو نگفتم خودمو سرزنش میکنم. من متاسفانه فرقی که با آدمای فراموشکار دارم اینه که اونا یه مطلب رو حفظ میکنن بعدا یادشون میره من درست اونموقع که مطلب رو خوندم یادم میره مثلا شما داری حرف میزنی با اینکه من دارم بهتون توجه میکنم اگه ازم بپرسید داشتم چی می گفتم گمونم نتونم بهتون بگم چون همون لحظه یادم رفته وقتی یه فیلم رو نگا میکنم بعدا که تموم شد به سختی میتونم حتی کلیاتشو برای فردی که ازم خواسته یا حتی خودمم تعریف کنم. البته یه نکته اینجا قابل توجهه که الان تقریبا بی تحرک شدم و سبک زندگی و الگوی غذاییم خیلی نادرسته و خیلی دیر میخوابم خیلی پرخوری میکنم و چاق هم هستم البته شاید مشکلات حافظه‌م علتش این نوع سبک زندگی باشه اما قبلا که لاغر و پرتحرک بودم هم این اضطراب و خجالت سر جاش بود حواس‌پرتی خیلی وقتا نمیدونم وسایلمو کجا گذاشتم کارایی که ظرافت و دقت و هماهنگی خاصی میخواد رو نمیتونم یاد بگیرم یا به سختی؛ مثلا تو آموزش رانندگی که باید حواست به همه چی باشه من نمی تونستم همزمان حواسم به همه چیز باشه حتما یه چیزیو فراموش میکردم افسردگی اغلب اوقات غمگینم همیشه خسته‌م خوابم میاد هرچقد بخوابم سیر نمیشم تو بعضی خوابام کابوس می بینم دو سه بار تجربه بختک رو داشتم یه چند وقتیه خیلی به خودکشی فکر میکنم حتی راه های خودکشی رو هم مجسم میکنم ولی هنوز اقدامی نکردم خجالت و اضطراب اجتماعی خیلی خجالتی و کم صحبتم پیش مردم اصلا خودم نیستم یعنی اصلا راحت نیستم، نمیدونم چیکار کنم دستوپامو گم میکنم وقتی با کسی هم‌صحبت میشم خیلی سختمه بخوام بهش نگا کنم و ارتباط چشمی و کلامی برقرار کنم مه مغزی من تقریبا همه علائم اختلال مه مغزی رو دارم تمرکزم با مشکل مواجه شده قدرت تفکرم کند شده در به خاطرسپاری اطلاعات مشکل به وجود اومده برام مهارت گفتاری و نوشتاریم به مشکل برخورده یعنی نمی تونم کلمات مناسب رو برای برقراری ارتباط با طرف پیدا کنم من قبلا هم این مشکلات رو داشتم ولی الان شدت گرفته یادگیریم کند شده یعنی چیزای تازه رو به سختی یاد می گیرم فوقش اینه که میتونم موضوع تازه رو بخوام حفظ کنم نه اینکه درکش کنم و در عین حال هم چیزایی رو که یادگرفتم رو فراموش نمی کنم. یه بار رفتم پیش یه روان پزشک ایشون اضطراب اجتماعی و کمال‌گرایی رو تشخیص دادن بعد ازم تست نوروفیدبک گرفتن و مشکلاتی از جمله اضطراب شدید، ضعف حافظه، نقص در توجه و تمرکز، تفکر مه‌آلود، تفکر وسواسی، خلق پایین و کم بودن سروتونین مغز رو شناسایی کردن و برام داروهای کلردیازپوکساید، پروپرانولول، آسنترا سرترالین، جینک اکتیو تجویز کردن که هیچ تاثیری نداشت یا مثلا پرپرانولول رو که مصرف میکردم موقتی اضطرابم رو خیلی کم میکرد ولی اونای دیگه هیچ تاثیری نداشتن و گفتن که به حداقل 40 جلسه نوروفیدبک و جلست متعدد روان‌درمانی نیاز دارم اما من چون شهرستانم و تو شهرمون روان پزشک خوب گیر نمیاد باید هر هفته 2-3 بار برم مرکز استان و برگردم که نمیتونم به نظرتون چیکار کنم خواهش میکنم راهنماییم کنید کارم به خودکشی رسیده

اختلال نقص توجه و بیش فعالی در بزرگسالان و روش های درمان آن

4 ماه پیش

سلام. دانشجوی سال اول کارشناسی هستم با اینکه 23 سالمه . چند تا مشکل دارم. اولیش اینه که هر کاری رو با اشتیاق شروع میکنم اما نصفه ولش میکنم. حتی ممکنه کاری رو تا 80 درصدش انجام داده باشم ولی وقتی ازش خسته بشم اصلا نمیتونم ادامه بدم. دوما اینکه تغییرات خلقیم خیلی زیاده . بجز تغییرات خلقی ماهانه خانم ها که زمانش مشخصه، یک روزهایی خیلی سرحالم و کارهام رو انجام میدم و تمام میکنم و یک روز هایی خیلی بی حوصله هستم و اصلا نمیتونم خودم رو وادار به انجام کاری کنم و مجبورم منتظر بمونم تا اون دوره حال خوبم برگرده. سومین مشکلم اینه که من خیلی زود حواسم پرت میشه. و اینکه خیلی فراموشکارم ، وسایلم که تا همین چند دقیقه پیش دستم بود رو گم میکنم. یا مثلا میریم جایی و باید وسایلمون رو توی صندوق امانات بزاریم کلیدش رو حتما باید بدم به دوستم وگرنه خودم گمش میکنم. کلمات رو وسط صحبت کردن فراموش میکنم و وقتی کلمه رو یادم میاد داستانی که داشتم میگفتم رو یادم میره یا وقتی فردی حرف میزنه حواسم پرت مغازه های اطراف یا وسایل اطراف میشه. خیلی زود عصبی میشم و به نور و صدا هم خیلی حساسم. خیالپردازی بیش از اندازه دارم.گاهی مغزم قفل میکنه و نمیتونم اصلا روی هیچ چیزی حتی یک جمله تمرکز کنم. و خیلی علایٔم دیگه که الان حضور ذهن ندارم.میخواستم بدونم آیا ممکنه من «نقص توجه و تمرکز داشته باشم »یا «مشکلات فیزیکی داخلی هم میتونه باعث این مشکلات باشه» یا «کلا تنبلم و بی خیال هستم»؟

از شکیبایی شما متشکریم ...